.اين روزها با مامان و بابا ودايي جون و دانيا جون و پوريا و بابا جون پوريا و علي جون وساناز جون درشمال كشور و لب دريا هستيم .خيلي به ما خوش مي گذرد .فقط ميدانم كه مامي ها خيلي دلشون برامون تنگ شده .و ما هم دلمون تنگ شده .اميدوارم به همه خوش بگذره
وقتی ما بازی می کنیم در حقیقت داریم زندگی را تجربه می کنیم .و خود را به جای افراد مختلف یا شخصیت های مشخص قرار می دهیم .اگر به بازی ما توجه کنید بسیاری از مشکلات مارا می توانید به راحتی حل نمایید .(چه چیزی ما را آزرده؟چه مسائلی را بیشتر توجه داریم ؟علائق ما کدام است؟و رفتار شما چه تاثیری روی ما گذاشته است؟)همه وهمه بیانگر تفکر ماست .با با هاي عزیز و مامانهای قشنگ به بازیهای ما دقت کنید تا ما را بهتر بشناسید
روز سه شنبه با خانواده به اخلمد رفتيم و فردايش به مشهد برگشتيم .چه جاي قشنگي و چه مردمان با محبتي .خيلي چيزها از اين سفر ياد گرفتم .ولي باباي عزيزم و دايي جون مهربانم در قسمتي كه براي ديدن آبشار رفتيم تمام راه من و پوريا را روي كول خودشان مي بردند .و من تا عمر دارم اين سفر لذت بخش و اين فداكاري بابام را فراموش نمي كنم .باباي عزيزم دوستت دارم .هميشه پر قوت باشي